Friday, July 25, 2014

درد - قسمت اول

درد یک واژه ی جدیدی نیست و اصلاً جدید هم نیست. قدمتش می رسد به آن دورها. آن وقت ها که آدم هایی شروع کردند به کشیدنش. یا بر روی دیوار نقش می کردند، یا می نوشتند، یا می گفتند، یا می نواختند، یا خلاصه هر طوری بود می ریختند بیرون که خدای نکرده زندگی کنند، که آخر هم نکردند.
ما اما چه کردیم. بعدها که فهمیدیم که چی هست، گفتیم بگردیم و راه چاره پیدا کنیم. گشتیم و بعد به ما گفته بودند خدا هست. ما هم قبول کردیم.
اول ها دلمان که پر می شد و آدمی پیدا نمی شد که باهاش بگوییم که درد داریم، می رفتیم سر وقت خدا. بچه بودیم.
می گفتیم: "خدا اینطوری است. ما دلمان گرفته است. فلان اسباب بازی را می خواهیم. فلانی دارد و ما نداریم. یا فلان دوچرخه را بده. یا حالا که عصر جمعه است درست کن برویم مهمانی یا فردا امتحان است و نخوانده ایم. ما را در امتحان قبول کن" و مثل اینها بود که بعد یا فلان اسباب بازی را می خریدیم یا دوچرخه را، بعضی وقت ها هم نمی شد، نمی خریدیم. یا عصر جمعه ها می رفتیم مهمانی یا مهمان می آمد برامان یا نمی آمد.
در امتحان اما، بیشتر قبول می شدیم. درس می خواندیم. بچه بودیم.
بزرگتر که شدیم، فهمیدیم که درد و این که آدم دلش می گیرد، فقط خلاصه نمی شود به این ها. زیادتر از این حرف هاست که برویم سراغ خدا. و بعد اصلا یک روزی بود از آن روزها که در امیدیه می گذشت که نسشتیم و گفتیم که تکلیف را باید یکسره کرد.
یک دوستی داشتیم، اسمش پژمان بود. با هم یک حرف هایی می زدیم. درس هم می خواندیم. قد و قواره اش بلند بود و استخوان درشت. صورتش هم پهن بود. پسر خوبی بود. مهربان و صمیمی و یک کمی خجالتی.
شب ها که می شد، می آمدیم با هم توی حال آن خانه ی دومی که گرفته بودیم – خانه ی اولی آخر شهر بود – اجاره کرده بودیم، می نشستیم و حرف می زدیم که، تو را دغدغه چی هست و اصلا می خواهی چه کار بکنی و بعد که درسمان تمام شد، بیا بگردیم یک کاری پیدا کنیم و از این قبیل حرف ها که بعد فهمیدم پژمان متاهل هم هست.
امیدیه یک جایی بود که تا حالا که یک ده سالی می گذرد، هنوز حال و هواش یادم هست. نرفته بودم این جور جاها. تجربه ی خودش بود، تجربه ی دوری از خانواده هم بود. بعد ما هم که یک مشت بچه سوسول – حالا به غیر از من که دِهات می دانستم چی هست – راه افتاده بودیم رفته بودیم وسط بیابان.
یادم هست هفته ی اولی بود که یک خانه ای پیدا کردیم که اجاره کنیم و دستمان در دخل و خرج نبود. یخچال می خواستیم و گفتیم چه کنیم و رفتیم درِ بنگاهی که خانه را قول نامه کرده بودیم، آقای قاسمی یا باقری بود اسمش. خدا ازش نگذرد. یک یخچال جنرال قدیمی داشت توی مغازه اش.
رفتیم و گفتیم: "ما دنبال یخچال می گردیم، شما جایی را می شناسید."
گفت: "چه تصادفی، من هم می خواستم این یخچال را بفروشم." و شروع کرد به تعریف کردن که قدیمی است و آمریکایی است و اصلا شما هر چه بگردید نمونه اش را نمی توانید پیدا کنید و ما هم بچه بودیم. گفتیم باشه و خریدیم. شصت و پنج هزار تومان و تخفیف هم گرفتیم دو هزار و پانصد تومان. بعد هم خوشحال بودیم که عجب خوب خریدیم.
گذشت و بعدا فهمیدیم چه کلاه گشادی سرمان رفته.
قرار شد با پژمان که بگوییم نعوذم بالله خدا اصلا نیست و تمام.
بعد شروع کردیم. یادم هست، یک هفته ای بود که کلاً منکر خدا شدم و خیلی سخت گذشت. اصلاً نشد. این یک هفته بود که با پژمان شروع کردیم شبانه روز تلاش کردن که اگر خدایی هست پیداش کنیم بدون توجه به آن استدلال های ضعیف و بی پایه ی استقرایی و برهان نظم و علیت که به ما گفته بودند در تعلیمات دینی، سرسری و ما هم هیچ نفهمیده بودیم ازشان.
خلاصه روز هفتم بود که فهمیدیم و بحث کرده بودیم و در نهایت با همان عقل کوچکمان فهمیدیم که خدا هست و باید باشد. منطق و هندسه خوب می دانستم و پژمان هم یک دستی در جبر داشت.حکم گذاشتیم و فرض گرفتیم و شروع کردیم به اثبات. بعد ها بود که تحقیق کرده بودم و دریافتم که خدا وجودش بزرگتر از اینهاست که بشود اثبات کرد. خلاصه نتیجه شد که حکم ثابت است و خدا هست.
از آن به بعد درد کمتر که نشد، هیچ، بیشتر هم شد. خبطی کرده بودیم. یکی نبود به ما بگوید شما را، به خدا چه! چکار به این کارها دارید.؟ می رفتیم همان حساب و هندسه و فیزیک مان را می خواندیم و می شدیم مهندس و بعد سرمان گرم می شد با یک مشت فرمول و برنامه و عدد. پول در می آوردیم و مثل مابقی مردم خوشحال هم بودیم که این یک ماشین را بکنیم دوتا و این خانه را عوض کنیم استخردارش را بگیریم و خلاصه...
ما اما چه کردیم. فضولی کردیم.
این شد که بجای آنکه دیفرانسیل و فیزیک بشود دغدغه مان، کشف شد کارمان. این که بنشینیم و پیدا کنیم که رمز و راز هستی چی هست و آدم کی هست و حاصل که می گویند کدام است.
...
قبل ترها بود که با شریعتی آشنا شده بودم. مردی بود برای خودش. سال قبل از کنکور بود. کتاب هاش را می خواندم و هی می نشستم فکر می کردم که این بابا چه می گوید. داد می زد. درد داشت و زبان به کام نمی گرفت. هی می گفت: "اخلاص، یکتایی، یک تویی. خالص شدن برای او، به روی او، و بودن آدمی به خلوص. که دوست داشتن اگر به اخلاص رسیده باشد، دوست را به دوست همانند می کند."
هی می گفت و ما هم هی با خودمان راه می رفتیم و زمزمه می کردیم. شده بود ورد زبانمان. بجای آنکه لغت انگلیسی حفظ کنیم، می رفتم حسینیه ارشاد و می دادم نوار برایم ضبط کند. آقای زمانی بود فکر می کنم مسؤلش.
یک روز زمستان بود و برف هم آمده بود. ایستگاه حسینیه ارشاد پیاده شدم. کنار حسینیه یک دفتری بود - بالای کتابخانه بود یا کتابخانه آنطرف تر بود یادم نیست – که نوار و این ها داشت.
رفتم و گفتم: "آقا من نوار می خواهم از دکتر شریعتی."
گفت: "نوار خام آورده ای با خودت؟"
گفتم: "نخیر"
گفت: "برو نوار خام بخر و بیار. سه روز بعد آماده می شود، بیا بگیر."
رفتم و یک چهارتایی نوار کاست خریدم و آوردم دادم به آقا. گفتم: "این نیایش و فلان و فلان را ضبط کنید برایم لطفاً."
گفت: "باشد" و بعد هم آماده شد و رفتیم گرفتیم.
از آنجا بود که فهمیده بودم درد چه چیزهای دیگری هم هست. مفهوم نیست. اصلاً این درد یک چیزی نیست که بشود درست و حسابی درباره اش صحبت کرد. در منطق و ریاضی و این ها هم نمی آید. در موسیقی هم نمی آید و می آید گاهی اوقات، اما نمی ماند. قالبی نیست. در قالبی جای نمی گیرد. در شعر هم مثلاً می آید اما تمام نمی شود. در یک شعر خاصی، یا یک قطعه ی موسیقی خاصی، یا در یک داستانی می آید، اما آنچه می آید که همه اش نیست. نویسنده یا نوازنده یا نقاش یا هنرمندی که درد می ریزد در کارش، آگر همه ی دردش را گفته بود که می رفت واسه خودش. نگفته، که می آید دوباره یک اثر دیگری را شروع می کند، بیافریند. و بعد خلاصه هم نمی شود به جامعه و اینکه می فهمی مردمی هستند که عوامند و اصلاً کاری ندارند که چه می گذرد در جامعه و خوش هستند و یا آنها که نمی فهمند. یا آنکه عاشق است و یا نیست. درد یک چیز مشخصی نیست. آن آدمی که درد دارد و آدم پر تلاشی هم هست و سعی می کند دردش را ساکت کند، می فهمد که این ماجرا سر به ناکجا دارد.
آنکه بیشتر تلاش کرده باشد، دردهاش بیشتر شده اند.
آنجا در امیدیه که بودیم زمستان که می شد، هوا سرد بود و سرما می زد به استخوان. یک دوست هایی داشتم که از بچه های ترم بالایی بودند. احسان بود و شهاب بود و یک حمید نامی هم بود که کمتر می دیدم او را. این آخری ها، قبل از اینکه منتقل بشویم تهران می رفتم خانه شان.
این ها یک دردهایی داشتند. آدم های عجیب و غریبی بودند. آخر نفهمیدم. ما دردهامان مشترک نبود و در عین حال یک اشتراک هایی هم داشتند. بچه های تیاتر بودند. در دانشگاه یک تیاتری بود بنام رقص قلندر - این طوری که یادم هست. - و در آن بازی می کردند. شهاب بازیگر نقش ابوسفیان بود.
عجب تیاتر جالبی بود. تیاتر ندیده بودیم تا آن موقع.
می رفتم خانه ی شهاب و می گفتم: "حالت چطور است شهاب؟"
می گفت: "حالم خوب است" و صداش هم گرفته بود همیشه. پیر شده بود. درد کشیده بود. سیگار هم هی فِرت و فِرت می کشید. رفیق بودیم با هم.
یادم هست یک شبی رفتم خانه اش و اولین باری بود که می رفتم آنجا. آمد و در را باز کرد. قد بلندی داشت و شانه هاش پهن بودند اما لاغر بود و شانه هاش قوس داشت به داخل. موهاش پریشان بودند و رفته بودند بالا معمولاً. کم پشت بود و قهوه ای رنگِ کم رنگ.
رفتم تو و کسی خانه نبود. روبروی خانه اش، یک خانه ی دیگری بود که بچه های ترم بالایی بودند و با هم رفت و آمد داشتند. مجله می نوشتند. مقاله می نوشتند. نمایشنامه می خواندند. کتاب می خواندند. جلسه معرفی کتاب داشتند و کار زیاد می کردند. شهاب هم ترم بالایی بود. درسش تمام می شد آن سال. بعد می خواست برود آمریکا و کار کند در یکی از این شرکت های نفتی. پدرش مهندس نفت بود.
رفتیم و نشستیم. داشته بود کتاب می خواند. داستان.
داستان هم می نوشت گاهی گداری.
هوا سرد بود و گفتم: "چایی داری؟"
گفت: "هست."
چایی ریخت و من سیگاری روشن کردم. یادم نیست حرف زده باشیم اما خانه اش مثل خودش بود. عجیب و تنها.
بعدها برایم گفت که اینجا تنهاست. پدرش آمریکا بود و مادرش نروژ یا یک جایی مثل آن زندگی می کرد. دو تا خواهر هم داشت که چیزی درباره شان نمی گفت.
دفعه های بعد بود که یک شب، گفتم که یک داستانی نوشته ام، اسمش سیزده است. که بخواند و نظرش را بگوید. بعدا اسمش را عوض کردم به جمعه. شخصیت اصلی داستان بود و چهار پنج سال بعد که با یکی از هم دانشگاهی ها رفتیم ویلاشان در کرج، دیدم سرایدار باغشان، اسمش جمعه بود و چقدر بهم شبیه بودند.
شاید از جمعه هم گفتم که بشناسید. آدم خوبی است و کار به کار کسی ندارد. سرش بکار خودش است.
نظرش را خواستم درباره ی داستانم که شروع کردیم به صحبت و رفتیم سراغ چگوارا و بعد صحبت کشیده شد به جنگ جهانی و داستان های چریکی و پارتیزان ها که کی بودند اینها و خلاصه خوابمان گرفت و برگشتم خانه. فکر می کنم که بعداً دیگر شهاب را ندیدم. انگار بی خبر رفت دنبال زندگیش.
هواش سنگین بود آنجا. امیدیه بود. اصلاً مثل هیچ جای دیگری نبود. درد داشت توی خاکش. فرصت بدهد، مرورش می کنم مفصل.
گفتم با خودم این درد را که برای خودش بابی است، قسمت بندی کنم، که این شد قسمت اولش.