Friday, July 25, 2014

نامه ی چهارم و پایان

خانم عزیز، همه لرزش دلم از آن بود که شما را در همان ابتدایی ترین لحظه ی ممکن، دیدم و دریافتم که اگر عشقی هست، و هر چه هست شاید فقط پلی است که من را تا مرز با شما بودن و شما را تا مرز رها بودن، می رساند.
خانم عزیز، آنگونه که آغوش شما را دریافتم، عطری است که در منتهای مجرای تنفسی ام، جا خوش کرده است و من هر روز و هر شب، با نوازش این بوی مطبوع به خواب می روم و چشم از خواب باز می کنم. 
باری، خانم عزیز، بودن با شما قصه ای را می مانست که خواه یا ناخواه پایانش از راه می رسید. خانم عزیز، نامه ای دیگر نیست که برایتان بفرستم، زیرا که می دانم که آدرس محل سکونتتان تغییر کرده است و شما را دسترس آن نیست که نامه ی دیگری از من دریافت کنید.
خانم عزیز، گرمای مطبوع تنتان را دوست دارم.
خدانگهدار 

و
پایان