Friday, July 25, 2014

نامه اول

خانم عزیز سلام
مدتی است که با خودم بر سر شما درگیر شده ام و هنوز جواب قانع کننده و یا تصویر درستی که حاکی از تمایل باشد، برایم روشن نشده است. لیکن باید بگویم، اولین بار دیدمتان درست بخاطر دارم. ظهر یک روز بارانی بود، که شما را در ورودی درب ساختمانی که به آنجا رفت و آمد داشتید، دیدم. کمی ناراحت بنظر می رسیدید. گویی کارتان درست نشده بود و در صدد بودید که آن را به هر طریقی که شده به انجام برسانید. شما را بواسطه دوستم دورا دور می شناختم. اما آن روز دیگر با همدیگر کمی گفتیم و شنیدیم. بعد باران تند شد و من شما را ترک کردم. آن زمان شما تنها یک دوست برای من قلمداد می شدید. خانمی که تازه از نزدیک دیده بودمشان و همین.
لیکن اولین باری که فکرم را بطور جدی به خود درگیر کردید، زمانی بود که با شما در کافه نشسته بودیم و چای می نوشیدیم. آن موقع هیچ وقت تصور نمی کردم که روزهای آتی ماجرا را برایم چنین رقم بزنند. آن روز زودتر از موعد گذشت و من که درصدد بودم که برای ادامه تحقیقاتم به کتابخانه ی بریتانیکا بروم، از تصمیمم منصرف شدم و زمان را بیشتر با شما سپری کردم تا با کتاب ها.
از آن موقع به بعد بود که یک حسی در من شروع به گسترش کرد و من را به صرافت انداخت تا هر روز یا حداقل هر چند روز یک بار راجع به شما فکر کنم. این حس یک نمونه از احساس هایی بود که پیش از این می شناختم و البته دوست داشتنی هم بود. هر چقدر که روزها بیشتر سپری می شدند، این حس در من بیشتر منتشر می شد. حس جدیدی نبود، لیکن از آن جهت با دیگر احساس هایی که تجربه کرده بودم، متفاوت بود، که زمان گسترشش بسیار آهسته بود و به تبع آن زمان ماندگاری اش بسیار طولانی تر بود. کم کم این حس در قلبم ریشه کرد و یادم می آید یک روز در طی یک ملاقاتی که با شما داشتم، نگاهم با نگاهتان گره خورد و دیگر متوجه نشدم که، اتفاقی که قصدش را نداشتم، افتاده است. بعد از ملاقات آن روز بود که دیگر یک بی تابی در درونم بوجود آمد و تا حالا نیز ادامه دارد.
خانم عزیز، این نامه ای را که برایتان نوشتم، بگذارید به حساب اولین نامه ای که می توانستم بنویسم. حالا اگر شما مایل هستید که نامه های بیشتری برایتان بنویسم، بایست که جواب نامه ام را بدهید. البته می دانم که مشغول کارهایتان هستید، لیکن احساس می کنم که شما می دانید که دوستتان دارم و البته، این را هم خوب می دانم که هر وقت مرا می بینید، قلبتان شروع به تپیدن می کند. این احساسی است که می توانم با تمام وجود درکش کنم.
خانم عزیز در اینکه مرا دوست دارید و همیشه مراقب رفتار و کارهای من هستید، شکی نیست، و در اینکه من هم شما را دوست دارم و اینکه شما ملکه ی زیبایی را می مانید که در قصر زشت این دنیایی گرفتار شده اید، هم هیچ شکی نیست. اما خانم عزیز برای گفتن اینکه ما همدیگر را دوست داریم، یک زبان مشترک لازم است و یک وقت بیشتری تا به شما بگویم که دوستتان دارم. این روزها جای خالی شما را در خانه ام احساس می کنم و این را هم باید اضافه کنم که وقتی شما را می بینم که از دور می آیید، شاید در ظاهر به روی خودم نیاورم و یا اینکه نخواهم احساس واقعی ام را به شما نشان بدهم.، لیکن میدانم که شما از چشم هایم می خوانید که چقدر مایلم دست هایتان را گرم در میان دست هایم بگیرم و احساس کنم.
خانم عزیز، جواب نامه ام را با تفصیل بیشتر بدهید. می خواهم بیشتر راجع به شما بدانم و شاید شما هم حرف هایی دارید که نمی توانید رو در رو با من بگویید. منتظر نامه تان هستم.

درد - قسمت های سوم

داشتم قسمتِ دوم درد را می نوشتم که سه صفحه شده بود. آمدم سه صفحه را خواندم، که اینطور شروع می شد:
درد – قسمت دوم
صفحات پنجاه و یکم. دوم. سوم. 
حالا شما می توانید این صفحات بالا را نخوانید، یا بخوانید - برای خواندن باید بروید روی کلمه های "یکم"،"دوم"،"سوم" کلیک کنید تا صفحه باز شود - اگر دوست دارید.
بعد که خواندم گفتم: "خوب..!"
دوباره شروع کردم. و گفتم: "که درد را از قدیم احساس کرده بودم"
در این ایام که شده اند – رفته اند – زندگی شبیه باغ زیبایی بوده است که تو هم در آنجا، زیر سایه ی درختی نشسته ای و صدای آب می آید. در دشت های یک دهاتی که خوش آب و هواست. آن طرف هاش کوه است و این طرف هاش یک بیابان مانند تنکی است که بوته دارد و گاهی حیوانی هم دارد. وحشی، اهلی.
و این همه قیل و قال برای چه بود؟
فقط برای اینکه بشود شبیه سازی کرد، یک کسی را که خسته شده است از اینکه، هیچ چیزی در جهان جور در نمی آید. هی تو می روی که درست بشود، اما درست نمی شود. او نمی آید.
همه ی این خستگی، بار زیادی است. این را گذاشته اند که آدمیزاد بکشد. ما که تا اینجاش را تاب آورده ايم، شايد تا بعدش را هم تاب بياورديم. ديگر عادت كرده ايم. 
اما آنکه تازه می خواهد شروع کند چه.؟
آنکه تازه دارد بلوغِ آگاهیش می رسد و کنجکاو شده است، چه.؟ که بفهمد روزگارش چه ریختی است و چه بایدش بکند، چه.؟ بار جامعه اش را باید تنهایی بر دوش بکشد، چه.؟ و اگر نباید، چه.؟
اصلاً آنکه دارد کم کم می فهمد که یک روزی باید، به این بایدها و نبایدهاش پاسخ بدهد، چه.؟
اینهاست که خستگیِ آدم را زیاد می کند. سوال هایی که هیچ کس حاضر نیست مسوولیت پاسخش را بعهده بگیرد.
و خداست که در این زمینه مسوول است.!
آدم را می پزد.
مثل درد که راج - راج يا راجو يك جوان خيلي لاغر سياه هندي است و در كافه كار مي كند - می رفت در آن پشت می پخت و می آورد تا شما نوش جان کنید.
آدم را از نو می سازد، که آدمی زاد درد در وجودش است.
اینها را که گفتیم، هر چند بی ریخت و با عجله، باشد درد – قسمت های سوم.

درد - قسمت اول

درد یک واژه ی جدیدی نیست و اصلاً جدید هم نیست. قدمتش می رسد به آن دورها. آن وقت ها که آدم هایی شروع کردند به کشیدنش. یا بر روی دیوار نقش می کردند، یا می نوشتند، یا می گفتند، یا می نواختند، یا خلاصه هر طوری بود می ریختند بیرون که خدای نکرده زندگی کنند، که آخر هم نکردند.
ما اما چه کردیم. بعدها که فهمیدیم که چی هست، گفتیم بگردیم و راه چاره پیدا کنیم. گشتیم و بعد به ما گفته بودند خدا هست. ما هم قبول کردیم.
اول ها دلمان که پر می شد و آدمی پیدا نمی شد که باهاش بگوییم که درد داریم، می رفتیم سر وقت خدا. بچه بودیم.
می گفتیم: "خدا اینطوری است. ما دلمان گرفته است. فلان اسباب بازی را می خواهیم. فلانی دارد و ما نداریم. یا فلان دوچرخه را بده. یا حالا که عصر جمعه است درست کن برویم مهمانی یا فردا امتحان است و نخوانده ایم. ما را در امتحان قبول کن" و مثل اینها بود که بعد یا فلان اسباب بازی را می خریدیم یا دوچرخه را، بعضی وقت ها هم نمی شد، نمی خریدیم. یا عصر جمعه ها می رفتیم مهمانی یا مهمان می آمد برامان یا نمی آمد.
در امتحان اما، بیشتر قبول می شدیم. درس می خواندیم. بچه بودیم.
بزرگتر که شدیم، فهمیدیم که درد و این که آدم دلش می گیرد، فقط خلاصه نمی شود به این ها. زیادتر از این حرف هاست که برویم سراغ خدا. و بعد اصلا یک روزی بود از آن روزها که در امیدیه می گذشت که نسشتیم و گفتیم که تکلیف را باید یکسره کرد.
یک دوستی داشتیم، اسمش پژمان بود. با هم یک حرف هایی می زدیم. درس هم می خواندیم. قد و قواره اش بلند بود و استخوان درشت. صورتش هم پهن بود. پسر خوبی بود. مهربان و صمیمی و یک کمی خجالتی.
شب ها که می شد، می آمدیم با هم توی حال آن خانه ی دومی که گرفته بودیم – خانه ی اولی آخر شهر بود – اجاره کرده بودیم، می نشستیم و حرف می زدیم که، تو را دغدغه چی هست و اصلا می خواهی چه کار بکنی و بعد که درسمان تمام شد، بیا بگردیم یک کاری پیدا کنیم و از این قبیل حرف ها که بعد فهمیدم پژمان متاهل هم هست.
امیدیه یک جایی بود که تا حالا که یک ده سالی می گذرد، هنوز حال و هواش یادم هست. نرفته بودم این جور جاها. تجربه ی خودش بود، تجربه ی دوری از خانواده هم بود. بعد ما هم که یک مشت بچه سوسول – حالا به غیر از من که دِهات می دانستم چی هست – راه افتاده بودیم رفته بودیم وسط بیابان.
یادم هست هفته ی اولی بود که یک خانه ای پیدا کردیم که اجاره کنیم و دستمان در دخل و خرج نبود. یخچال می خواستیم و گفتیم چه کنیم و رفتیم درِ بنگاهی که خانه را قول نامه کرده بودیم، آقای قاسمی یا باقری بود اسمش. خدا ازش نگذرد. یک یخچال جنرال قدیمی داشت توی مغازه اش.
رفتیم و گفتیم: "ما دنبال یخچال می گردیم، شما جایی را می شناسید."
گفت: "چه تصادفی، من هم می خواستم این یخچال را بفروشم." و شروع کرد به تعریف کردن که قدیمی است و آمریکایی است و اصلا شما هر چه بگردید نمونه اش را نمی توانید پیدا کنید و ما هم بچه بودیم. گفتیم باشه و خریدیم. شصت و پنج هزار تومان و تخفیف هم گرفتیم دو هزار و پانصد تومان. بعد هم خوشحال بودیم که عجب خوب خریدیم.
گذشت و بعدا فهمیدیم چه کلاه گشادی سرمان رفته.
قرار شد با پژمان که بگوییم نعوذم بالله خدا اصلا نیست و تمام.
بعد شروع کردیم. یادم هست، یک هفته ای بود که کلاً منکر خدا شدم و خیلی سخت گذشت. اصلاً نشد. این یک هفته بود که با پژمان شروع کردیم شبانه روز تلاش کردن که اگر خدایی هست پیداش کنیم بدون توجه به آن استدلال های ضعیف و بی پایه ی استقرایی و برهان نظم و علیت که به ما گفته بودند در تعلیمات دینی، سرسری و ما هم هیچ نفهمیده بودیم ازشان.
خلاصه روز هفتم بود که فهمیدیم و بحث کرده بودیم و در نهایت با همان عقل کوچکمان فهمیدیم که خدا هست و باید باشد. منطق و هندسه خوب می دانستم و پژمان هم یک دستی در جبر داشت.حکم گذاشتیم و فرض گرفتیم و شروع کردیم به اثبات. بعد ها بود که تحقیق کرده بودم و دریافتم که خدا وجودش بزرگتر از اینهاست که بشود اثبات کرد. خلاصه نتیجه شد که حکم ثابت است و خدا هست.
از آن به بعد درد کمتر که نشد، هیچ، بیشتر هم شد. خبطی کرده بودیم. یکی نبود به ما بگوید شما را، به خدا چه! چکار به این کارها دارید.؟ می رفتیم همان حساب و هندسه و فیزیک مان را می خواندیم و می شدیم مهندس و بعد سرمان گرم می شد با یک مشت فرمول و برنامه و عدد. پول در می آوردیم و مثل مابقی مردم خوشحال هم بودیم که این یک ماشین را بکنیم دوتا و این خانه را عوض کنیم استخردارش را بگیریم و خلاصه...
ما اما چه کردیم. فضولی کردیم.
این شد که بجای آنکه دیفرانسیل و فیزیک بشود دغدغه مان، کشف شد کارمان. این که بنشینیم و پیدا کنیم که رمز و راز هستی چی هست و آدم کی هست و حاصل که می گویند کدام است.
...
قبل ترها بود که با شریعتی آشنا شده بودم. مردی بود برای خودش. سال قبل از کنکور بود. کتاب هاش را می خواندم و هی می نشستم فکر می کردم که این بابا چه می گوید. داد می زد. درد داشت و زبان به کام نمی گرفت. هی می گفت: "اخلاص، یکتایی، یک تویی. خالص شدن برای او، به روی او، و بودن آدمی به خلوص. که دوست داشتن اگر به اخلاص رسیده باشد، دوست را به دوست همانند می کند."
هی می گفت و ما هم هی با خودمان راه می رفتیم و زمزمه می کردیم. شده بود ورد زبانمان. بجای آنکه لغت انگلیسی حفظ کنیم، می رفتم حسینیه ارشاد و می دادم نوار برایم ضبط کند. آقای زمانی بود فکر می کنم مسؤلش.
یک روز زمستان بود و برف هم آمده بود. ایستگاه حسینیه ارشاد پیاده شدم. کنار حسینیه یک دفتری بود - بالای کتابخانه بود یا کتابخانه آنطرف تر بود یادم نیست – که نوار و این ها داشت.
رفتم و گفتم: "آقا من نوار می خواهم از دکتر شریعتی."
گفت: "نوار خام آورده ای با خودت؟"
گفتم: "نخیر"
گفت: "برو نوار خام بخر و بیار. سه روز بعد آماده می شود، بیا بگیر."
رفتم و یک چهارتایی نوار کاست خریدم و آوردم دادم به آقا. گفتم: "این نیایش و فلان و فلان را ضبط کنید برایم لطفاً."
گفت: "باشد" و بعد هم آماده شد و رفتیم گرفتیم.
از آنجا بود که فهمیده بودم درد چه چیزهای دیگری هم هست. مفهوم نیست. اصلاً این درد یک چیزی نیست که بشود درست و حسابی درباره اش صحبت کرد. در منطق و ریاضی و این ها هم نمی آید. در موسیقی هم نمی آید و می آید گاهی اوقات، اما نمی ماند. قالبی نیست. در قالبی جای نمی گیرد. در شعر هم مثلاً می آید اما تمام نمی شود. در یک شعر خاصی، یا یک قطعه ی موسیقی خاصی، یا در یک داستانی می آید، اما آنچه می آید که همه اش نیست. نویسنده یا نوازنده یا نقاش یا هنرمندی که درد می ریزد در کارش، آگر همه ی دردش را گفته بود که می رفت واسه خودش. نگفته، که می آید دوباره یک اثر دیگری را شروع می کند، بیافریند. و بعد خلاصه هم نمی شود به جامعه و اینکه می فهمی مردمی هستند که عوامند و اصلاً کاری ندارند که چه می گذرد در جامعه و خوش هستند و یا آنها که نمی فهمند. یا آنکه عاشق است و یا نیست. درد یک چیز مشخصی نیست. آن آدمی که درد دارد و آدم پر تلاشی هم هست و سعی می کند دردش را ساکت کند، می فهمد که این ماجرا سر به ناکجا دارد.
آنکه بیشتر تلاش کرده باشد، دردهاش بیشتر شده اند.
آنجا در امیدیه که بودیم زمستان که می شد، هوا سرد بود و سرما می زد به استخوان. یک دوست هایی داشتم که از بچه های ترم بالایی بودند. احسان بود و شهاب بود و یک حمید نامی هم بود که کمتر می دیدم او را. این آخری ها، قبل از اینکه منتقل بشویم تهران می رفتم خانه شان.
این ها یک دردهایی داشتند. آدم های عجیب و غریبی بودند. آخر نفهمیدم. ما دردهامان مشترک نبود و در عین حال یک اشتراک هایی هم داشتند. بچه های تیاتر بودند. در دانشگاه یک تیاتری بود بنام رقص قلندر - این طوری که یادم هست. - و در آن بازی می کردند. شهاب بازیگر نقش ابوسفیان بود.
عجب تیاتر جالبی بود. تیاتر ندیده بودیم تا آن موقع.
می رفتم خانه ی شهاب و می گفتم: "حالت چطور است شهاب؟"
می گفت: "حالم خوب است" و صداش هم گرفته بود همیشه. پیر شده بود. درد کشیده بود. سیگار هم هی فِرت و فِرت می کشید. رفیق بودیم با هم.
یادم هست یک شبی رفتم خانه اش و اولین باری بود که می رفتم آنجا. آمد و در را باز کرد. قد بلندی داشت و شانه هاش پهن بودند اما لاغر بود و شانه هاش قوس داشت به داخل. موهاش پریشان بودند و رفته بودند بالا معمولاً. کم پشت بود و قهوه ای رنگِ کم رنگ.
رفتم تو و کسی خانه نبود. روبروی خانه اش، یک خانه ی دیگری بود که بچه های ترم بالایی بودند و با هم رفت و آمد داشتند. مجله می نوشتند. مقاله می نوشتند. نمایشنامه می خواندند. کتاب می خواندند. جلسه معرفی کتاب داشتند و کار زیاد می کردند. شهاب هم ترم بالایی بود. درسش تمام می شد آن سال. بعد می خواست برود آمریکا و کار کند در یکی از این شرکت های نفتی. پدرش مهندس نفت بود.
رفتیم و نشستیم. داشته بود کتاب می خواند. داستان.
داستان هم می نوشت گاهی گداری.
هوا سرد بود و گفتم: "چایی داری؟"
گفت: "هست."
چایی ریخت و من سیگاری روشن کردم. یادم نیست حرف زده باشیم اما خانه اش مثل خودش بود. عجیب و تنها.
بعدها برایم گفت که اینجا تنهاست. پدرش آمریکا بود و مادرش نروژ یا یک جایی مثل آن زندگی می کرد. دو تا خواهر هم داشت که چیزی درباره شان نمی گفت.
دفعه های بعد بود که یک شب، گفتم که یک داستانی نوشته ام، اسمش سیزده است. که بخواند و نظرش را بگوید. بعدا اسمش را عوض کردم به جمعه. شخصیت اصلی داستان بود و چهار پنج سال بعد که با یکی از هم دانشگاهی ها رفتیم ویلاشان در کرج، دیدم سرایدار باغشان، اسمش جمعه بود و چقدر بهم شبیه بودند.
شاید از جمعه هم گفتم که بشناسید. آدم خوبی است و کار به کار کسی ندارد. سرش بکار خودش است.
نظرش را خواستم درباره ی داستانم که شروع کردیم به صحبت و رفتیم سراغ چگوارا و بعد صحبت کشیده شد به جنگ جهانی و داستان های چریکی و پارتیزان ها که کی بودند اینها و خلاصه خوابمان گرفت و برگشتم خانه. فکر می کنم که بعداً دیگر شهاب را ندیدم. انگار بی خبر رفت دنبال زندگیش.
هواش سنگین بود آنجا. امیدیه بود. اصلاً مثل هیچ جای دیگری نبود. درد داشت توی خاکش. فرصت بدهد، مرورش می کنم مفصل.
گفتم با خودم این درد را که برای خودش بابی است، قسمت بندی کنم، که این شد قسمت اولش. 

درد - قسمت صفرم

یک درد داریم که در مقابلش، هیچ کلمه ی دیگری نداریم. یعنی تنهاست و متضادی ندارد. و اینکه می گویند آدمی که درد دارد، تنهاست، از اینجاست که درد ماهیتش تنهایی است.
می گویم قلبم درد می کند. روحم درد می کند. یعنی درد گرفته است، اما حالا نخواهی بگویی که جایی ت درد می کند، چه می گویی؟
هیچ حرفی یا کلمه ای نداری که بگویی. که اگر درد نمی کند که اتفاقی نیافتاده است. حالت طبیعی اش است.
حالا در یک دست داریم درد و در دست دیگر داریم هیچ. این رابطه ی عللی و معلولی را که فهمیدم، یادم افتاد که دستم چقدر مدتی است که درد گرفته است. جایی که انگشتانم با قلم تماس دارند. آنجا درد گرفته است. دارد می گوید قلم ت را بردار و روی این صفحات راه راه چرخیده، بفرسا. فرسایشی درست و کامل. حرکتی شبیه لرزیدن برگ های زرد پاییز در باد که یا بر درخت اند یا افتاده اند.
گزارش یک موقعیت این است که: 
شب ها خیال هایی هستند در این حوالی که می آیند و کاسه بدست دارند.
در می زنند و می روم در را برویشان باز می کنم. هر کدام یک شکلی دارند. بعضی هاشان پارچه ی سفیدی کشیده اند بر سرشان. راه می روند، شبیه یک چیزهای سفیدی که بلند قدند و لاغر.
بعضی های دیگرشان، آدم های قوز کرده ای را می مانند که پیرند. بعضی های دیگر، اصلاً خیالند. شبیه یک چیزی نیستند. شبیه خیالند.
و آنجا یکی هم هست که دختر است. هر شب می آید و ناز می کند. یک شانه اش را از لباسش بیرون انداخته و شانه ی دیگرش در لباس است.
دارم این گزارش را سریع بنویسم. این ها خیالند. ماهیت ندارند. باید سریع گفتشان و گرنه در می روند.
این ها که می آیند، کاسه دارند. من هم هر شب مقداری از غذای روحم را در کاسه شان می ریزم تا بروند و در طول شب آن را با خودشان قسمت کنند. حالا یا می خورند یا نه!
دختر اما کاسه ندارد. می آید و در می زند. در را که باز می کنی نگاهت می کند. بعد از چشم هاش یک لبی می آید بیرون و می رود در چشمم. او غذای روح دوست ندارد. شیره ی جان می خورد.
لبش که از چشم هاش در می آید، بوی شیر می دهد. کودک است.
دوست داشتنی است.
من بی تفاوت و بدون هیچ عکس العملی می ایستم. و او شبیه اینکه پستان مادرش را در دهان گرفته باشد، جان مرا به لب می گیرد و آرام آرام می مکد. چه مکیدن لذت بخشی.!
غذایش شیره ی جان است و چه شیرین می مکدش. بعد می رود. تا شب بعد بشود و بیایند و در بزنند.
این ها خیال های هر شب من اند. دردهایی که شب به شب بر من افزوده می شوند.

Sunday, July 20, 2014

داستایفسکی - قسمت هایی از کتاب قمارباز

- شايد اينگونه باشد كه روح، با گذر از نه توي احساس ها، سير نمي شود بلكه بواسطه ي آنها تحريك مي شود و خواهان احساس هاي بيشتر و قوي تر مي شود و آنقدر ادامه مي دهد تا يكسره خسته و هلاك شود.
 
- آری، گاهی اندیشه ای که هرزه گردتر از آن نباشد، اندیشه ای که سخت محال در نظر آید، طوری وسوسه دایمی ذهن می شود که دست آخر آدم آن را شدنی می انگارد ...
تازه از این هم بیشتر؛ در جایی که چنین اندیشه ای با آرزویی قوی و پر شور جفت می شود، آدم چه بسا آن را محترم و ناگزیر و حکم ازلی بپندارد و وقوع آن را حتمی و مقدور بداند! شاید از این هم باز بیشتر، نوعی الهام، نوعی کوشش فوق العاده ی اراده، که تخیل آگین شده باشد، یا باز هم چیز دیگری - نمی دانم چی، اما به هر تقدیر، آن شب (که تا عمر دارم از یادم نمی رود) معجزه ای رخ داد ...

Thursday, July 17, 2014

زن - قسمت پنجم


تا بحال اینطور دقیق بوی چوب را نشنیده بودم. بویی که تا اعماق مغز آدم نفوذ می کرد و یادآور این بود که گره ها و چین های مغز آدم کار دیگری به غیر از فکر کردن هم دارند که انجام بدهند. همه داستان از جایی شروع می شد که آدم در بعد زمان گیر کند و خلاص نشود.
خیلی ناخودآگاه احساس می کردم کنار جوی آب صحرای پدری ام در نشسته ام و آب زلال جوی ملقب به پابرج می آید و از جلوی چشمانم می گذرد. حالا وقت این خیال پردازی ها نبود. چون در منزل غریبه بودم و ههمیشه غریبه ها از دنیای آشفته و درونی من اطلاعی ندارند. پس بهتر که دنیایم را در خودم نگه دارم و باز به هر مکافات و سختی که شده به دنیای به ظاهر واقعی دیگران برگردم.
ریما آمده بود که صدایم کند برای صبحانه، اما وقتی که دیده بود دیگر در خودم نیستم نشسته بود روی مبل روبرو و با خودش فکر کرده بود. این را فردای آنروز وقتی که رفته بودیم بیرون تا هیزمی جمع کنیم و برای شام به خانه بیاوریم، به من گفت ومن هم توضیح زیادی ندادم.
به خانه و مبل ها و عسلی هایش برگشته بودم. با راهنمایی ریما به آشپزخانه رفتیم. آنجا میز صبحانه چیده بودند. این ها هندو بودند اما شبیه مسیحی های قرن هجده و نوزده زندگی می کردند. غذا را در آشپخانه و روی میز می خوردند. خیلی شبیه فیلم های سینمایی بود. صبحانه خوردیم و حرف زیادی رد و بدل نشد. ریما با این حالت دوگانه ی من آشنا نبود و این باعث شده بود از گرمی روابط اولیه مان کم بشود. من همیشه طبیعت را دوست داشته ام، بسیار زیاد. اما با یک بی نظمی ذهنی هم آشنا بودم. چیزی که همیشه در مواقعی که می شد حس خوب و لذت بخش گره خوردن با طبیعت را لمس کنم، گریبانم را می گرفت و من را به شدت از خودم و محیطم دور می کرد. روز را گذراندم. بعد از صبحانه، بیرون خانه با شدو، سگ دورگه و مهربان آنها بازی کردم و خوش گذراندم. آنجا زیبا بودُ دشت بود و درخت و هوای نسبتاْ شرجی. تا ظهر در مزرعه های اطراف خانه چرخ زدم. بعد به خانه رفتم. قصدم این نبود که آنجا بمانم. می خواستم فردا حرکت کنم و به راه خودم ادامه دهم. روزهایی را با خودم فکر می کردم و بعد بدون هیچ نتیجه ای زندگی را ادامه می دادم. 
همیشه قرار نیست وقایعی که برایت اتفاق می افتند کاری با تو داشته باشندُ بلکه اینها باید حتماْ تصادفی باشند و عمدی در وقوع آنها وجود ندارد.
بعد از ظهر با ریما برای جمع کردن هیزم رفتم. دورتر، پشت تپه مانندی، تعدادی درخت خشکیده و چروکیده بود. چوب هایشان شکسته بود و روی زمین پرامنده بودند. مدل های خوبی برای طراحی بودند. یاد تابلوی روی دیوار افتادم. آدمی در این محیط حتماْ نقاش می شود و یا دیوانه و مجنون.
ریما دختر گرمی بود. شاید زیباییش شبیه اروپایی ها و یا هنرپیشه های هالیوودی نبود، اما اقتدار و جذبه ای را در رفتارش می دیدم. چیزی که مردها را جذب می کرد. چشم هایش سیاه بود. صورتش سبزه و لب هایش قرمز قهوه ای. وقتی چوب ها را برمی داشت، طوری جدی می نمود که انگار کار مهمی انجام می دهد. من هم از او تقلید کردم و البته خنده ام هم گرفت.
گفتم: ٬٬تو و مادرت تنها زندگی می کنید؟٬٬
گفت: ٬٬ تنها نه، با هم زندگی می کنیم. ٬٬
- پدرت چه؟
- رفته است برای شکار.
- برای شکار رفته ...؟

زن قسمت چهارم

Friday, July 11, 2014

متصليه

وقت آن بود كه يك ديداري با اوقات گذشته ام، تازه كنم، بنابراين تصميم، با تكرار يك تجربه اما به روزتر و جدا از خذف و سانسىور، صفحه اي باز كردم كه مطالبش ادامه دهنده ي راه يادداشت هاي خودم در پرشين بلاگ باشد. گاهي اوقات انقدر با خودم كلنجار مي روم كه چيزي ننويسم، حرفي نزنم، اصلاً مگر آگاهي با نوشتن و گفتگو و بحث بدست ميايد. اگر اينطور بود تمام انسان هاي صاحب مكتب بعد از گفتگو و جدل، براي بشر پيغام و مكتب مي آوردند، حال آنكه آنان كه در تاريخ يادگاري از خود به نيكي برجاى گذارده اند، از ماندن در جنگل ها و پيمودن بيابان ها و گذراندن در غارها و همه را به تنهايي گذاردن بوده، كه اينگونه برفروخته اند و نورشان براي هميشه ى بشر باقي گذاشته اند. بعد قلبم كه درد مي گيرد در مي يابم كه رسوا شده ام.
حال چگونه باشم؟
مي دانم، اما نمي توانم، كه من ضعيفم و نامطمئن، به خودم؛ كه انسان بدرستي هر چه مي كشد از خودش مي كشد.