Sunday, July 20, 2014

داستایفسکی - قسمت هایی از کتاب قمارباز

- شايد اينگونه باشد كه روح، با گذر از نه توي احساس ها، سير نمي شود بلكه بواسطه ي آنها تحريك مي شود و خواهان احساس هاي بيشتر و قوي تر مي شود و آنقدر ادامه مي دهد تا يكسره خسته و هلاك شود.
 
- آری، گاهی اندیشه ای که هرزه گردتر از آن نباشد، اندیشه ای که سخت محال در نظر آید، طوری وسوسه دایمی ذهن می شود که دست آخر آدم آن را شدنی می انگارد ...
تازه از این هم بیشتر؛ در جایی که چنین اندیشه ای با آرزویی قوی و پر شور جفت می شود، آدم چه بسا آن را محترم و ناگزیر و حکم ازلی بپندارد و وقوع آن را حتمی و مقدور بداند! شاید از این هم باز بیشتر، نوعی الهام، نوعی کوشش فوق العاده ی اراده، که تخیل آگین شده باشد، یا باز هم چیز دیگری - نمی دانم چی، اما به هر تقدیر، آن شب (که تا عمر دارم از یادم نمی رود) معجزه ای رخ داد ...

Thursday, July 17, 2014

زن - قسمت پنجم


تا بحال اینطور دقیق بوی چوب را نشنیده بودم. بویی که تا اعماق مغز آدم نفوذ می کرد و یادآور این بود که گره ها و چین های مغز آدم کار دیگری به غیر از فکر کردن هم دارند که انجام بدهند. همه داستان از جایی شروع می شد که آدم در بعد زمان گیر کند و خلاص نشود.
خیلی ناخودآگاه احساس می کردم کنار جوی آب صحرای پدری ام در نشسته ام و آب زلال جوی ملقب به پابرج می آید و از جلوی چشمانم می گذرد. حالا وقت این خیال پردازی ها نبود. چون در منزل غریبه بودم و ههمیشه غریبه ها از دنیای آشفته و درونی من اطلاعی ندارند. پس بهتر که دنیایم را در خودم نگه دارم و باز به هر مکافات و سختی که شده به دنیای به ظاهر واقعی دیگران برگردم.
ریما آمده بود که صدایم کند برای صبحانه، اما وقتی که دیده بود دیگر در خودم نیستم نشسته بود روی مبل روبرو و با خودش فکر کرده بود. این را فردای آنروز وقتی که رفته بودیم بیرون تا هیزمی جمع کنیم و برای شام به خانه بیاوریم، به من گفت ومن هم توضیح زیادی ندادم.
به خانه و مبل ها و عسلی هایش برگشته بودم. با راهنمایی ریما به آشپزخانه رفتیم. آنجا میز صبحانه چیده بودند. این ها هندو بودند اما شبیه مسیحی های قرن هجده و نوزده زندگی می کردند. غذا را در آشپخانه و روی میز می خوردند. خیلی شبیه فیلم های سینمایی بود. صبحانه خوردیم و حرف زیادی رد و بدل نشد. ریما با این حالت دوگانه ی من آشنا نبود و این باعث شده بود از گرمی روابط اولیه مان کم بشود. من همیشه طبیعت را دوست داشته ام، بسیار زیاد. اما با یک بی نظمی ذهنی هم آشنا بودم. چیزی که همیشه در مواقعی که می شد حس خوب و لذت بخش گره خوردن با طبیعت را لمس کنم، گریبانم را می گرفت و من را به شدت از خودم و محیطم دور می کرد. روز را گذراندم. بعد از صبحانه، بیرون خانه با شدو، سگ دورگه و مهربان آنها بازی کردم و خوش گذراندم. آنجا زیبا بودُ دشت بود و درخت و هوای نسبتاْ شرجی. تا ظهر در مزرعه های اطراف خانه چرخ زدم. بعد به خانه رفتم. قصدم این نبود که آنجا بمانم. می خواستم فردا حرکت کنم و به راه خودم ادامه دهم. روزهایی را با خودم فکر می کردم و بعد بدون هیچ نتیجه ای زندگی را ادامه می دادم. 
همیشه قرار نیست وقایعی که برایت اتفاق می افتند کاری با تو داشته باشندُ بلکه اینها باید حتماْ تصادفی باشند و عمدی در وقوع آنها وجود ندارد.
بعد از ظهر با ریما برای جمع کردن هیزم رفتم. دورتر، پشت تپه مانندی، تعدادی درخت خشکیده و چروکیده بود. چوب هایشان شکسته بود و روی زمین پرامنده بودند. مدل های خوبی برای طراحی بودند. یاد تابلوی روی دیوار افتادم. آدمی در این محیط حتماْ نقاش می شود و یا دیوانه و مجنون.
ریما دختر گرمی بود. شاید زیباییش شبیه اروپایی ها و یا هنرپیشه های هالیوودی نبود، اما اقتدار و جذبه ای را در رفتارش می دیدم. چیزی که مردها را جذب می کرد. چشم هایش سیاه بود. صورتش سبزه و لب هایش قرمز قهوه ای. وقتی چوب ها را برمی داشت، طوری جدی می نمود که انگار کار مهمی انجام می دهد. من هم از او تقلید کردم و البته خنده ام هم گرفت.
گفتم: ٬٬تو و مادرت تنها زندگی می کنید؟٬٬
گفت: ٬٬ تنها نه، با هم زندگی می کنیم. ٬٬
- پدرت چه؟
- رفته است برای شکار.
- برای شکار رفته ...؟

زن قسمت چهارم

Friday, July 11, 2014

متصليه

وقت آن بود كه يك ديداري با اوقات گذشته ام، تازه كنم، بنابراين تصميم، با تكرار يك تجربه اما به روزتر و جدا از خذف و سانسىور، صفحه اي باز كردم كه مطالبش ادامه دهنده ي راه يادداشت هاي خودم در پرشين بلاگ باشد. گاهي اوقات انقدر با خودم كلنجار مي روم كه چيزي ننويسم، حرفي نزنم، اصلاً مگر آگاهي با نوشتن و گفتگو و بحث بدست ميايد. اگر اينطور بود تمام انسان هاي صاحب مكتب بعد از گفتگو و جدل، براي بشر پيغام و مكتب مي آوردند، حال آنكه آنان كه در تاريخ يادگاري از خود به نيكي برجاى گذارده اند، از ماندن در جنگل ها و پيمودن بيابان ها و گذراندن در غارها و همه را به تنهايي گذاردن بوده، كه اينگونه برفروخته اند و نورشان براي هميشه ى بشر باقي گذاشته اند. بعد قلبم كه درد مي گيرد در مي يابم كه رسوا شده ام.
حال چگونه باشم؟
مي دانم، اما نمي توانم، كه من ضعيفم و نامطمئن، به خودم؛ كه انسان بدرستي هر چه مي كشد از خودش مي كشد.

Monday, February 3, 2014

راه و روش جنگی نیچه

نخستين شرط يك جنگِ تن به تن شرافتمندانه، برابري در مقابل دشمن است. آنجا كه تحقير مي كنيم نمي توانيم بجنگيم، آنجا كه فرمان مي رانيم،آنجا كه چيزي را پايين تر از خود مي بينيم، نبايد بجنگيم. راه و روشِ جنگي من در چهار اصل خلاصه مي شود:
١- يكم اينكه من فقط به چيزهاي پيروزمند حمله مي كنم و اگر لازم باشد صبر مي كنم تا پيروز شوند .٢- دوم اينكه فقط آنگاه به چيزي حمله مي كنم كه بدانم هيچ متحدي ندارم، تك وتنها هستم و تنها خودم را به خطر مي اندازم..
٣- سوم اين كه من هرگز به اشخاص حمله نمي كنم، من فقط شخص را به عنوان ذره بيني به كار مي گيرم كه با آن بشود يك وضعيتِ بحرانيِ عمومي را كه نهان و به سختي دريافتني است، رويت پذير كنم.٤- چهارم اينكه من فقط به چيزهايي حمله مي كنم كه از اختلافات شخصي مبرا باشند و هيچ گونه پيشزمينه ي تجاربِ تلخِ شخصي در آن ها نباشد. در عوض، حمله كردن براي من نشانه ي نيك خواهي، و حتي در مواردي گواهِ قدرشناسي است.
اينك آن انسان - چرا چنين فرزانه ام
فردريش ويلهلم نيچه 
ترجمه: بهروز صفدري

نیاز به دوست داشته شدن

دوست داشته شدن یک لذت طبیعی برای تمامی انسان هاست، اما این فرآیند نیاز بسیار شدیدی به یادگیری مهارت دارد.اینکه شما مهارت دوست داشته شدن را داشته باشید، خود یک سوال قابل بحث است که ریشه در این دارد که مهارت را شناسایی کرده باشیم. از قدیم انسان ها به واسطه ی قدرت هایشان مهارت دوست داشته شدن را بدست می آورده اند. هر کس قدرت بیشتری داشته است، بیشتر دوست داشته می شده است. البته این رابطه، یک رابطه ی بین فردی است. به این معنی که انسان قدرتمند وقتی در مقابل یک فرد قرار می گیرد، دوست داشته خواهد شد. اما اگر همان انسان قدرتمند در مقابل یک جمع قرار بگیرد، ممکن است دوست داشته نشود. زیرا در جمع، انسان های زیادی هستند که مایلند به جای انسان دوست داشته شده قرار بگیرند. آنها در جمع از قاعده فطری انسان که میل به دوست داشته شدن است، پیروی می کنند و به دلیل اینکه نمونه موفق در این مسیر را در پیش روی خود می بینند، مطمئن می شوند که میل به دوست داشته شدن، فقط یک لذت غیرقابل دسترس نیست. این میل در آنها بالغ شده و آنها نیز در مقام رقابت با فرد دوست داشته شده قرار می گیرند.

فلسفه نبردی است بر ضد جادو شدن شعور ما به وسیله ی زبان

""فلسفه نبردی است بر ضد جادو شدن شعور ما به وسیله ی زبان""دستور العمل، بدون راهنمایی تعالیم، جست و جو می شود. شک و ناامیدی در فهمیدن راه ما ضروری هستند. زیرا مشکل عقلانی نیست، اما تغییر نگرش، مهار احساس را می طلبد. ما باید از وسوسه ی تبیین های آرامش بخش، صدای انسانی که ضرورت ها را بیرون از گفت و گو، جست و جو میکند، و از حاکمیت اندیشه و رفتار برحزر باشیم. خودمختاری گفتمان و کاراکتر گفت و شنودی آن را می بایست مدنظر داشته باشیم. در این جهت این امکان فراهم می شود که سوژه ها خودشان باشند.- برگرفته از کتاب: [ویتگنشتاین و روانکاوی]نوشته ی: جان ام.هیتونترجمه: هاشم بناءپور

یاس

"يأس"زماني پيش مي آيد كه انسان در نااميدي گير مي كند، و طبعاً به جايگاهي از لحاظ روحي وارد مي شود كه علم امروز (روانشناسي)، آن را افسردگي مي نامد و نوعي بيماري تلقي مي شود در حالي كه اين حالت روحي بيماري نيست، بلكه عجز و ناتواني انسان در بدست آوردن و برآورده كردن ميل دروني اوست.اين ميل يا خواسته براي هر انساني، سطحي متفاوت دارد. انساني كه بيشتر پا در ناشناخته مي گذارد، بيشتر و عميق تر با اين حالت روحي مواجه مي شود. حال اگر همان انسان از دسته ي انسان هاي اخلاق گرا باشد، مجدداً دچار يأس يا نااميدي عميق تري مي شود، زيرا نادانستن و اخلاق دو عاملي است كه موانع بزرگي بر سر راه رسيدن يك انسان به تمايلات و خواست هاي دروني اش قرار مي دهند.البته هميشه يأس و نااميدي با قابليت هاي يك انسان ارتباط تنگاتنگ دارند.